ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کونقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کوجانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کوماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کوای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کوچنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کوذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کویک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
چشمی کنار پنجره ی انتظار کوخون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن
ما را در سایت اشعار سایه - هوشنگ ابتهاج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78